خلوت دل
سخنی از دل سکوت
درین شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد درین شبها که هر آیینه با تصویر بیگانهست و پنهان میکند هر چشمهای سر و سرودش را چنین بیدار و دریاوار تویی تنها که میخوانی. تویی تنها که میخوانی رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را تویی تنها که میفهمی زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را. بر آن شاخ بلند ای نغمهساز باغ بیبرگی بمان تا بشنوند از شور آوازت درختانی که اینک در جوانههای خرد باغ در خواب اند بمان تا دشتهای روشن آیینهها، گلهای جوباران تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را ز آواز تو دریابند. تو غمگینتر سرود حسرت و چاووش این ایام، تو بارانیترین ابری که میگرید به باغ مزدک و زرتشت، تو عصیانیترین خشمی که میجوشد ز جام و ساغر خیام. درین شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر و ابر از خویش میترسد و پنهان میکند هر چشمهای سر و سرودش را درین آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریاوار تویی تنها که میخوانی. آیا ما دل بانو را نشکستیم؟؟؟ ما بدتریم یا آن دو ملعون؟؟؟ لعن الله ظالمیک یا فاطمه!! شنیده بودم ابن آدمها نعمتند در میان ما!!! چه کفران نعمتی کریم که از دستمان رفت!!! عذاب الهی از این بیشتر؟؟؟ عجب میسوزاندم!!!! به خدا دردم گرفت!!! اول تبریزی حالا بهجت!!! چقدر بد شدیم ما آدما!!! حواسمون هست؟؟؟ نمی دونستم باید بخندم یا گریه!!! طرف از اسلام و تشیع فرار کرده بود٬ مسیحی شده بود اما قسم راستش قرآن و امام حسین بود!!! طرف خدا و پیغمبر رو انکار میکرد اما میخواست یه لوله جا بندازه یا حسینی می گفت که مو به تن هر کافری سیخ می شد!!! از حماقت اون آدما باید گریه میکردم یا می خندیدم؟؟ از بزرگی و عمق مودت خدا و ولی خدا باید می خندیدم یا گریه می کردم؟؟؟ من گریه رو انتخاب کردم! یک سال دگر عمر مرا داد خدا حسرت که ز هر لحظه اش آمد ندا کآی عمر هدر داده چنین فرسوده غافل ز خدایی و بسی بیهوده غیرت کن و رخت رادمردی تن کن کم عمر به جا مانده پرستیدن کن حیرت که ز شدت نهیب و هله اش بیدار نمی گردم ازین حال چو غش هی غلط به جایم زنم و ناله کنم گویم دم دیگر این خطا چاره کنم چون یک دم دیگر آید و یاد شوم باید که به بیستون و فرهاد شوم از بهر خدای خود بگیرم تیشه محکم زنم از کوه تباهی ریشه شیرین خودم٬ خدای خود را طلبم هر چیز به غیر او چو بت را شکنم باز از سر لختی و فراموشی مرگ پائیز شود دلم بمیرد چون برگ حاشا که ز خاطر ببرم ربّم را گر همچو گلم پشت کنم ابرم را فرهادم و شیرین لبم از ساغر اوست ارباب دل و عشق و مرا یاور اوست شیرینی زندگی شیرینم از اوست شیرینی شیرین بدانم هم از اوست هرجا که روم قوت پاهایم اوست در هر سخنم کلام لبهایم اوست گر دم کشم و باز دمم پس آید ور بی کسم و مرا همه کس آید گر با همهء بدی من خوب نشان او می دهدم به عالم و آدمیان منت ز سرم قسم که بالا رفته فرصت ز کفم تو گو که یکجا رفته از بهر عبادتش مداما ً به قیام هر صبح اگر بریزد اشکم تا شام گر زار زنم هر دم و بخشش طلبم در روزه بمانم و جز او دم نزنم گر خشک شود گوشت به اندام و تنم چسبد شکمم ز پشت به پیراهنم بی وقفه رکوع و سجده گر گزارمش از وراء و از ژرف دلم بخوانمش قدر قدم مورچهء خواری نیست در پیش خدا ز من که این کاری نیست امید اگر نبود بر مرحمتش اخبار نبـود ز لـطفش و از کـرمـش جان از بدنم بدون فکر دگری می کندم و می فتادمش در گذری جانی که در او خدا نباشد مردست بی حضور او وجود من پژمردست سوگند خدایا به خودت خسته شدم از دست هوس چو مرغ پر بسته شدم پرواز به سوی تو ندانم ز چه رو بس صعب شدست و مانده ام در آرزو بر جان محمد و علی و فاطمه هم بر حسن و حسین و شاه علقمه هرچند دلم کوچک و بی مقدار است هر چند که از غصه پر است و زار است در خانه قلبم قدمی باز گذار شرمنده کن و بمان و منت بگذار هر چیز در او جز تو بود بیرون کن خاکم نظری نما مرا گلگون کن
خدا را دوست دارم تولدم مبارک به جـانت این بـُوَد در کـارها کـاری بدیـعـانه گرت در دوستی صادق بُدی فرمان او بردی که باشد دوست را با دوستش رسمی مطیعانه!!!
۵-۶ سال پیش این دو بیت رو نوشتم و گذاشتم به دیوار ِ اتاقم!!! درست جلوی چشمم که دائماً ببینمش... بعد از این مدت نسبتاً طولانی و کنکاش و کند و کاو زیاد تازه دارم می فهمم معنیش چیه. "علم را عمل لازم است و از عمل است که دل جلا و صفا می یابد!" یادمه آقای بهجت اهمیت عمل به علم رو بسیار تاکید میکردن! و البته مبحث همیشه پا بر جا و زیبا٬ صبر! خدا انشا الله من و همه انسانها رو به طریق خودش آشنا و هدایت کنه و ایمان و علم و حلم برای عمل به علم رو به کسانی که خواستارش هستند عنایت کنه.
ای بندگان من که به نفس خویش ستم کرده به راه اسراف شتافتید٬ نا امید نباشید که خداوند خواهد بخشید تمام گناهان را...! اما هرچه نگاه می کنم٬ با هر معیار و هر دیدی می بینم که آنها از آنجا که من هستم و آن را عقب می دانند روز به روز عقب تر می روند گاهی با خود می گویم "یاد آن عرب جاهل بدوی خوش..." دارند می روند... می شنوم افسوس گویی دلشان سنگین می شود از اینکه من هم بار سفر بسته ام... دلم تنگ است... غریبم مردم را نمی فهمم... زنده باد شراب... عجیب آینه ی شفافیست... دارند می روند...! دارند می روند...! دارند می روند...! یکی گفت بی خیال٬اینها سالهاست کر شدن! تو راه خودتو برو... و باز به قول سهراب آدم اینجا تنهاست...
ببینید چقدر ما غافلیم! چقدر ما به خودمان ظالمیم که واضحات را زیر پا می گذاریم! مطلب همین است، دائر مدار این است که اگر معلومات ما زیر پا نباشد، مجهولات ما عملی نشود، کار تمام است.
معلومات را نباید زیر پا گذاشت، آدم پشیمان می شود، اگر به معلوماتش عمل کرد، دیگر روشن می شود، دیگر توقف ندارد.
اگر دید باز هم توقف دارد، بداند- به طور یقین- بعضی از معلومات را زیر پا گذاشته است، کفشش ریگ دارد، خوب دقت نکرد که این ریگ را خارج کند: «من عمل بما علم ورثه الله علم ما لم یعلم. » بحار الانوار، ج78، ص189.
هیچ کس نیست که بگوید هیچ چیز نمی دانم، [اگر بگوید] دروغ می گوید هر کسی [که] هست، غیر معصوم بعضی چیزها را میداند و بعضی چیزها را نمیداند؛ آن چیزهائی را که می داند، اگر عمل کند، آن چیزهایی را که نمی داند می فهمد.
آن چیزهایی را که می دانید، عمل کنید؛ و آن چیزهایی را که نمی دانید، از حالا توقف کنید و احتیاط کنید تا روشن شود، وقتی به آنها عمل کردی روشن می شود؛ به همان دلیلی که اینها را برای شما روشن کرد، آنهای دیگر را هم روشن می کند.
علی هذا، ببینید، برای چه توقف داریم. آنچه می دانی بکن و آنچه نمی دانی، احتیاط کن، هرگز پشیمان نخواهی شد.
![]()
![]()

قرآن کریم:
| Design By : Night Skin |


