+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/05/16ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط امین
|
هرچه خوشی در دل است بر گیر
غم کربلا به جانم بنشان
از هرچه خنده و شادیست توبه می کنم
با سوگ حسین روح مرا بپروران
کربلا٬ عمریست در دل میزبانت بوده ام
می شود آیا دو روزی میهمان تو شوم؟
کربلا٬ پوسیده ام! طراوتم بخش
ریشه های خشکیده ام را با قطره اشک زائرانت جان ببخش!
زائرم...
حلال کنید
فعلا
یه چیزم برای تو که می دونی کی هستی...
گفتم صنما سیمین بری؟
گفت برم
گفتم که انار بر بری؟
گفت برم
گفتم بری ام به خانه ات؟
گفت برم
گفتم چه می نهی برم؟
گفت برم...
...!
خدا نگهدار
+
نوشته شده در جمعه
1387/05/11ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط امین
|
تفالی به حافظ می زنم:
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
سزای تکیه گهت منظری نمیبینم منم ز عالم و این گوشه معین چشم
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو ز گنج خانه دل میکشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت گرم نه خون جگر میگرفت دامن چشم
نخست روز که دیدم رخ تو دل میگفت اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمی که دل دردمند حافظ را مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم
شاهد شعر:
من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست پردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
...!
عجــــــــــــــــــــــــــــــب
پ ن :
کاش بی معرفتها رو می گرفتن!
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/05/07ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط امین
|
خنده ام میگیرد
من از این مردم احمق که به گردم شده اند جمع...!
و ز من می پرسند٬ ز چه رو غم؟
و چرا بر تن تو جامه ماتم!؟
ز چه رو گوشه نشینی؟
ز چه رو چنبره در تنهایی؟
تو نداری غم نان...!؟
یا نداری غم جان؟
تو چرا می خندی٬ آن زمانی که همه می نالند؟
و چرا می گریی٬ اندر آن وقت که همه می خندند!!؟
هه...
خنده ام می گیرد...
پاسخشان لبخند است!
که چه کوته فکرند...!
و دل کوچکشان را چه به یک لحظه خوشی٬ خوش کردند...!!!
درد ما بی دردیست!
غم ما مرگ غم است!
خنده ام می گیرد
آه خدایم... تو چه زیبا به همه می خندی
تو در آن تنهایی

+
نوشته شده در شنبه
1387/04/29ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط امین
|