خلوت دل
سخنی از دل سکوت
شب هنگام بود٬ نور کوتاهی از دور سو سو میزد و مرا می خواند! به او گفتم تو را با من چکار؟ راهی دور و نوری کم چه سودی به من خواهد رساند؟ همچنان سوسو زد و مرا کنجکاو دیدار خود کرد... رفتم و باز هم رفتم٬ و به او رسیدم و چشمان بهت زده ام بدو می نگریست و می گریست...! از خود می پرسیدم: آیا این همان نور است؟ نور کوتاهی که به نظر می رسید خود را برای خاموشی آماده کرده! بلی آن نور٬ شعله ای عظیم بود و من غافل از این نکته که او به من چشمک می زد و به من می گفت که من: همان نورم که موسی را به نبوت رساندم! همان شعله عشق در سینه مجنونم! همان گرمای وجود فرهاد در هنگام تیشه زدنم... نور به من گفت: که اینها بدون من هیچ بودند و با من هیچ تر شدند. سالها رفت... خاطره نور را در سر پر مشغله ام تکرار می کردم٬ نور مرا هیچ کرده بود و چه لذتی داشت هیج بودن در مقابل آن همه جیز٬ که مرا جون قطره ای در اقیانوس گم کرده بود! او نور هدایت خداوندی بود که به من آموخت...: تو نیستی هرچه هست اوست تو نیز اویی اگر لیاقت داشته باشی٬ و چه اگر نداشته باشی! و قطعه ای از آن نور را شعله عشق دو چشمان ترم ساختم... و از گرمای نور گوشه ای در دل تنگم جا دادم٬ تا دلم باز شود... نکند نور را گم کنم در این تاریکی... که من بدون آن نور هیچم! و با آن هیچ ترم...! الهی٬ این نور را از من مگیر٬ هر چه خواستی از من ارزانی توست٬ امّا نور را هرگز به تو پس نخواهم داد!!! چرا که خودخواهم... و امروز دلم لرزید!!! و حقایقی آشکار شد!!! و با خدای خود به سخن نشستم! و علت واقعه را جویا شدم! و سه احتمال پاسخم بود. - اول آنکه تقاص گناهان گذشته را پس می دادم! - دوم آنکه مورد آزمایش و امتحان الهی قرار گرفته بودم! - سوم آنکه نشانه و آیه ای برای دریافت پیامی خدایی ارسال شده بود! و هر کدام از این سه احتمال را که بررسی کردم دریافتم که خدای من عاشق من است! و من نیز بیش از پیش به او عاشق گشتم! اگر احتمال اول حقیقت داشته باشد٬ از لطف خداست که در این دنیا عذابم کرده تا آتش عذاب اخروی بر من خنک شود. و اگر احتمال دوم محقق باشد از رحمت پروردگارم است٬ که بر من نمایاند که هنوز لکه ای از انسانیت در دلم باقیست! و خدا هنوز امید پیشرفتم را دارد و مرا قابل آن دانسته که گوشهْ چشمی به من اندازد! و در صورتی که احتمال سوم واقع باشد از کرم و بخشش یزدانیست که دلم را به راهش هدایت می کند و چشمانم را آماده دیدن حقیقتی نو می سازد! و خواستار کاشتن بذری از از گلهای حقیقت در کشتگاه دلم است/. و شاید زنگ خطریست که مرا هوشیار سازد که ظرفم پر شده و باید به دنبال ظرفی مقاوم تر و حجیم تر بگردم تا گنجایش درک مراتب بالاتر را داشته باشم!!! و هذا من فضل ربی... الهی کرمت را و رحمتت را و مودت و گذشتت را و عشق به بنده ات را شکر! ! ! الهی٬ سخن در عفو و رحمتت نیست٬ گیرم که تو بخشایی ام٬ من از شرمندگی چه کنم؟ در لحظات سختی خدا را جستجو کن! در لحظات آرامش خدا را مناجات کن! در لحظات درد آور به خدا اعتماد کن! و در تمام لحظات خدا را شکر کن!!! هر آنچه در دل دارم تو می دانی! چون تو با دل کار داری/.! دیگر هیچ باقی نمانده که به لب آورم و در غالب کلمات به تو بگویم.../.! تنها این را می گویم: هر روز که از زندگی من می گذرد یک بار برایم خوشحالی و بار دیگر غم و اندوه به همراه دارد...! خوشحالی از این رو که قدمی و روزی وساعتی و دقیقه ای و ثانیه ای و لحظه ای به تو٬ و رسیدن و وصل تو نزدیک شده ام!چه خوب باشم و چه بد...!!! و غم به این خاطر که یک روز از عمرم گذشت و در این روز فرصتهایی برای بهتر شدن را از دست داده ام. و از نعمت دیدن تو هنوز محرومم...!!! اما تو کیستی و کجایی نمی دانم٬ و در حیرتم که چطور ندیده مهرت به دلم نشسته و در انتظار دیدنت مرا به اشک انداخته...! و زیباترین انتظار از آن من است... در انتظار دیدنت شب و روز میگذرانم! و آرام دل را تنها در کنار تو می بینم! چون تو ای آن که قلبم به یادش قرار می یابد... تو را من چشم در راهم!!! تا به حال چنین روزگاری را تجربه نکرده بودم!!! نه نتها تجربه، که حتی تصور آن را هم نمی کردم... روزگاری که سرگردان دو معشوق باشم، و هر دو را از ته دل فریاد بزنم. شاید هیچکدام را نشناسم، ولی آنها مرا می شناسند. با یکی حضوراً نزدیک هستم و دیگری را در قلبم جای داده ام! یکی دائماٌ مرا می نگرد و دیگری روی هم رفته تنها به اندازه چند ماه... یکی از ابتداء زندگی مرا همراه بوده و دیگری چند وقتی بیش نیست! و معشوق های من مرا دوست دارند، این را از بازتاب عملم می بینم! من نیز به آنها عشق می ورزم و به آنها احترام می گذارم. شاید آنهارا نبینم، ولی هر دو را می بینم! یکی را دائماٌ در تمام زندگی، در هر قدم، و به هر جا که می نگرم! و دیگری را در ذهن و دل خود! و تا پلک می زنم میزنم تصویرش مجسم می شود! دل به صورت نداده ام که هر دو را ندیده عاشق شدم! ومی دانم که دل اشتباه نمی کند چرا که دل با حقیقت کار دارد،. و حقیقت تنها بر دل نازل می شود! معشوق هایم را از جان عزیز تر میدانم هر دو را می خوانم و می ستایم!!! لحضه ای عاشق شو دمی از عشق بگو دل خود آتش کن سینه از عشق تو خاکستر شد! لحظه ای عاشق شو ساعتی در روئیا چند روزی در فکر ناگهان دیوانه خواب از عشق تو بی بستر شد! لحظه ای عاشق شو غرق در مستی شو ساغر هستی شو خنده زن بر دنیا گل قلبم ز غمت پر پر شد! لحظه ای عاشق شو آرام دل من صدف ساحل من روشن منزل من شبم از روی تو پر اختر شد! لحظه ای عاشق شو اگر باد بودم، می وزيدم اگر مهر بودم، می تابيدم اگر خدا بودم، می آفريدم تا بدانی کـه دوستت دارم اگر ابر بودی، در انتظار اشکت می نشستم اگرباد بودی، چون برگ خزان خود را به دستت می سپردم اگر مهر بودی، در پرتوات خود را گرم می کردم اگر خدا بودی، بتو ايمان می آوردم تا بدانی کـه دوستت دارم اگرهيچ بودی، از تو ابر سپيدی می ساختم از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم ترا نسيم ملايمی می کردم ترا خدايی بزرگ می ساختم تا بدانی کـه دوستت دارم میخوام یه داستان براتون بنویسم! در خانقاهی دهها درویش تهی دست زندگی می کردند. از قضا درویشی از مسافرت باز گشت٬ یکسره به خانقاه رفت و الاغ خود را به فراش خانقاه سپرد تا یک شب در مراسم بزم درویشان شرکت جوید. درویشان گرسنه مقدم او را گرامی شمردند و سران خانقاه با هم خلوت کرده، به هم چنین گفتند: ((درویشان این خانقاه با گرسنگی دست به گریبانند. جائی که در آئین اسلام خوردن میته برای افراد جایز شمرده شده، پس فروختن خرک رفیق خانقاه مباح و جایز خواهد بود.)) به تصویب هیئت رئیسه، خرک درویش از همه جا بی خبر به فروش رفت و عموم صوفیان خانقاه به برکت خرک شکم از عزا دز آورده و غذای سیری خوردند. پس از پایان غذا مراسم ((سماع)) و پایکوبی دسته جمعی درویشان که درویش صاحب الاغ نیز جزء آنها بود آغاز گردید و مطرب آن شب را با جمله ((خر برفت...)) آغاز کرد: چون سماع آمد ز اول تا کران مطرب آغازید یک ضرب گران خر برفت و خر برفت آغاز کرد زین حرارت جمله را انباز کرد زین حرارت پای کوبان تا سحر کف زنان،خررفت،خر رفت ای پسر از ره تقلید آن صوفی همین خر برفت آغاز کرد اندر چنین ذکر ورد ((خر برفت...)) تا آغاز طلیعه فجر ادامه داشت و درویش صاحب الاغ از همه جا بی خبر با آنها دم گرفته و همان ورد را با صد شوق به زبان جاری می ساخت. بامدادان، درویشان، خانقاه را خلوت کردند و هر کسی راه خانه خودش را پیش گرفت. درویش صاحب الاغ بیرون آمد و الاغ خود را از فراش خانقاه طلبید. او گفت: ((صوفیان گرسنه دوش الاغ شما را فروخته، سفره دیشب را به راه انداختند و خود شما نیز در مراسم ضیافت شرکت داشتید.)) گفت من مغلوب بودم صوفیان حمله آوردند و بودم بیم جان تو جگر بندی میان گربگان اندر اندازی و جوئی زان نشان در میان صد گرسنه گربه ای پیش صد سگ گربه پژمرده ای درویش بینوا گفت: ((چرا مرا از این کار آگاه نساختی من الان گریبان چه کسی را بگیرم؟! و چه کسی را پیش قاضی ببرم؟!)) فراش گفت: ((به خدا سوگند من می خواستم بیایم تا تو را آگاه سازم، حتی وارد خانقاه شدم، ولی دیدم تو نیز مانند دیگران بلکه با شوقی بیشتر ، این این جمله را به زبان جاری می سازی و می گوئی ((خر برفت، خر برفت...)) من گفتم لابد خود این مرد از اوضاع خر آگاه است و می داند چه بلائی سر خر آمده است؛ وگرنه معنی ندارد یک مرد عارف جمله ای را نسنجیده بگوید و نفهمد که چه می گوید و برای چه می گوید. گفت و الله آمدم من بارها تا تو را واقف کنم زین کارها تو همی گفتی که خر رفت ای پسر از همه گویند گان با ذوق تر باز می گفتم که او خود واقف است زین قضا راضیست مرد عارف است درویش بینوا گفت: ((من دیدم دیگران این جمله را می گویند؛ من نیز خوشم آمد و گفتم و این بلا که متوجه من گردید زائیده کار و تقلید بیجای من از حلقه درویشان بود.)) گفت آن را جمله میگفتند خوش مر ، مرا هم ذوق آمد گفتنش خلق را تقلید شان بر باد داد ای دوصد لعنت بر این تقلید باد خاصه تقلید چنین بیحاصلان کآبرو را ریختند از بهر نان









| Design By : Night Skin |



