خلوت دل
سخنی از دل سکوت
آنقدر ناچیز است که توانم گفتن: قطره ای از دریاست شهری اندر دنیاست و اگر بیش کمی فکر کنم گِردْ زمینیست که به حول رخ خورشیدِ عظیم رقص کنان دوّار است! عقل من از حد خود بگذرد ار به تمنای ملاقات خدا سر به دیوار جنون می کوبد چشم می بندد از این مردم پست جامه خیال خود می درد و پرده ها پاره کند دیده بگشاید و مست خیره در ذات خدا می گردد! عقل من را دلی از جنس فناست دل او بی پرواست دل او عاشق عشق است و خدا معشوقش و نوازشگر این دل ذکر توحید و ثناست... دل عقلم که خدایش یکتاست به دوتایی ِ خودش مغرور است قوت این قلب به جز تکبیر نیست! و ریا جای ندارد به سر سفره او خالی از تزویر است و در این دل بحریست که آغشته به خون امواجش سخت و مهیب می کوبد بی امان ساحل خفته اندیشه و افکار را و به تلخیص اگر گویمتان به سرم عقلی و در عقل دل و دل او چون دریاست...! آنچه من میدانم مرا از خواب و خوراک انداخته می ترسم از آن روز که عالم شوم بر نادانسته ها...! سایه اش باز هم بر کارم سیاهی افکن است خسته ام٬ خسته از بازی پنهانی برو برو هم سنگ خود یاب برو یار دگر بگزین برو در کار خود باش برو با یار خود باش نه وصلت می خواهم نه هجرت٬ برو برو نیست دگر با تو سر و سرّی تمنایی و مهری و سودایی مرا برو بگذار راحت زنده باشم بدون تو برو دست بکش از من برو یاد بگیر رسم وفا و عهد بستن از سگ پَست خیابانی برو بیمار کذاب! کاش دروغ هناق بود یا که نفرت بختک برو مگذار از این بیش دهانم را به کفران تو بگشایم برو نه در ابرم نه در دریا نه در رود... لیاقت در صدف نیست که سازد گوهری رخشان ز جانم نه ابری طاقتش دارد که سازد مرا آن برف تک دانه خدایا٬حیرت زده گویم: چه باشد سر نوشت من؟ کجا گم گشته ام یا نه...! کجا پیدا شدم امروز!؟ به گوشم آید تمنایی همی پیوسته و غمگین و از ژرفای قلبی گرم کسی خواند مرا با دل می دَوَم! اما چون دانه ای خشکیده در خاک که نباشد دیگرش امید روئیدن...! به هر صبح و به هر شام به هر روزی که با امید دیدار رخت پای از بستر برون آرم و شب هنگام که همچون بدر کامل بر دلم آهسته می تابی تو را من چشم در راهم به هر دم که با شوق نفسهای تو در سینه فرود آید نفس به هر بازدم حسرت که آتش میزند دل را و می گوید باز هم یکدم ز من رفت و به راهش چشم در راهم تو را من چشم در راهم در آن نوبت که با حال پریشانم به هر کس میرسم از تو نشان پرسم و دل ملتهب از اینکه هر کس آن شاید٬ شاید خودت باشی تو را من چشم در راهم در آن ساعت که غمها سینه ام را سخت بفشارد! در آن مجلس که بر منبر٬ در لباس تو پیر کفتاری سخن از عدل میگوید...! و در همسایه گی طفل یتیمی از گشنگی در بستر افتاده از آل پیمبر اگر باشد جعفر کذاب او را شایسته نام است تو را من چشم در راهم در این ایام مهنت بار که ره پویان عشقت دوستی با دشمنانت را نیک پندارند در این دوران خفت بار که از شرم ندانم٬ ز کدام کوه امان جویم و با چاه کدام دشت بگویم دردم! تو را من چشم در راهم زمانی که بر چشمم نیاید خواب چونکه مادر قصه دیوار و در٬ در گوش من زمزمه کرد اشک به چشمش جاری ولی از عمق وجودش نیم لبخندی به لبها می نشست و میگفت پسر آماده باش چون انقام از سیلی مادر پسر خواهد گرفت تو را من چشم در راهم گرم یاد آوری ای دوست سر از پایم نمی دانم تو را من چشم در راهم حکایت من و تو حکایت گل و بهار است. آن زمان که گل بهار را جستجو می کند روزهای تلخی است! و او انتظار می کشد٬ و چیزی نمی گذرد که بهار می آید... و هنگامی که بهار آمد و به گل طراوت و تازگی بخشید٬ گل به خود می بالد که زیبا و با شکوه شده...! و سر خود را بالا می گیرد٬ آنقدر که از دور دست نیز می توان او را دید و درخشش شبنم گلبرگش که چون گوهری می تابد را نظاره گر بود! امّا...!!! آن زمان که نسیم خنک پائیزی به او می وزد و برف و بوران ویران کننده زمستانی را به یاد می آورد٬... بهار را فراموش کرده! چون به خود مغرور شده ٬ و فراموش کرده که این جلال و جمال را بهار برای او به ارمغان آورده...! و زمستان دیگری پس از پائیز تلخ و غم انگیز می آید... و باز گل باید منت از بهار بکشد... اما چه سود که بهاری دیگر از راه میرسد و گل باز هم فراموش می کند که... و آن زمان که تو به سراغم می آیی من هم...!





| Design By : Night Skin |


