خلوت دل
سخنی از دل سکوت
خسته ایم سر شکستن هم آرام نمی کند این سینه را! مگر آنکه خودت با ذوالفقار حیدری زخم هامان را مرهم نهی کی شود آقا؟ کی شود تا انقام از سیلی زهرا بگیریم؟ آااااااااااااااااااااااااااه.... اگر عباس بود...! و عجیب تر از آن٬ مردم غریب آن من هم از آن مردم! چه تفاوت دارد؟ همه از آب و گلیم امّا زین میان٬ اندکی راه کج رفته و بیمار شدند بیماری سختی به نام : سوسولی این چنین گویند که از بد حادثه و روزگار من هم دچار این بیماریم... منم آن بچه سوسول٬ که رفتست به پرایوت اسکول (private school) نه یک سال٬ که شش سال لکه ننگ به دیباچه هستی من است... کاش می مردم و آن سیه سال های گنه آلود به تاریک چاله تجربه ام نامده بود...! الغرض معترفم ای دوست دور از من و در دل...! منم٬ منم آن بچه سوسول٬ که رفتست به پرایوت اسکول...! در شکم مادر مهربانم بودم بی قرار و بی صبر پای می کوبیدم و مشتاق بدم جان من در طلب دنیا بود و در آن عالم ذر٬ مژده دادند مرا که اگر مست شوم٬ عاشقم خواهند ساخت گوهری در دل من خواهند کاشت که اگر پاسبانی بنمایم از آن پادشاهی به کفم خواهند داد و به آن وصل خدا خواهم دید آنقدر پای زدم آنقدر غلطیدم که دگر تاب نبود مادر را داد زد٬ آه کشید... درد دل کرد به من کآی پسر ز چه رو سرکش و گستاخ شدی؟ تو چه دانی ز جهان؟ و چه از آدمیان؟ عابدان می نالند عاشقان می سوزند ثروت اندوزان نیز٬ جامه شرم و حیا دریدند... عاقلان هم که معلوم الحال!!! به چه می اندیشی؟ به چه سودا به بازار جهان می آیی؟ مادر از درد به خود می پیچید و به هر قطره اشک سخن از زندگی و سرِ نهانش می کرد... مادرم گفت به من چند سالی اندر آغوش من خواهی بود اکسیر عشق از سینه من خواهی خورد بعد از آن به پا خیزی و راه روی٬ می دوی آرام هم... یاد خواهی گرفت٬ همه بازی ها را بعد چند سال نوبت مدرسه است آب و بابا که نان می آرَد چند سالی پس از آن چشم تو باز شود کم کَمک٬ با کمک من و پدر تو ز آینده خبر خواهی داشت به تو خواهم فهماند٬ زندگی یعنی چه به کجا باید رفت به که دل باید بست ز که دوری جویی با تو از خدا سخن خواهم گفت نان حلال از سفره معرفت خواهی خورد چند سالی که بزرگتر گردی تو خودت می بینی به چه کار آمده ای ره خود می یابی و در آن پیچ و خم جوانیت عاشق می گردی همه چیز رنگ خوشی می گیرد پسرم می دانم که در اولین شکست٬ کمرت می شکند تا که تو باز بسازی خود را مدتی طبع تو افسرده شود خون دل خواهی خورد٬ تا فراموش کنی پسرم آگه باش بار دوم که تو عاشق گشتی دگر این شوخی نیست و اگر بشکنی و خرد شوی قامتت راست نخواهد شد و به اینجا که رسید مادر از دردش و اندوه فریاد کشید! گوییا در شکمش احساس کرد قلبش آگاهی داد و دلش دید که من می شکنم آنقدر گفت به من آنقدر هشدار داد آنقدر در گوشم نالید باز از مردم پست با من گفت گفت اینجا به تو می خندند مردم بی روئیا گفت اگر از دل خود گوئیشان و از آرمان هایی که در سر داری مضحکه ات خواهند کرد مادرم گفت و گفت تا که هوش از سر رفت و من زاده شدم ناگهان از عظمت٬ نفسم بند آمد کسی انگار فهمید پشت من زد و نفس بالا شد و در آغوش مادر پدرم در گوشی اذان و در گوش دگر اقامه را زمزمه کرد خندیدم رو به مادر کردم هر چه عشق در جان بود جمع کردم به چشم با زبان نگهم داد زدم در جهان پای نهادم ز سرای ازلی ز برای یاری منتقم آل علی...! مادرم هم خندید ------------------------------------------------ پ ن: خوشم بود امسال هدیه تولدم از برکت روز جمعه دیدار تو باشد...! تو را من چشم در راهم خود را بزک سازد و آهنگ آن بزم شبانه بکند ساز بدم می آید بیشتر از آن تنفر دارم٬ از آن دختر طناز که دارد نگهی باز که هر جا دلی آشفته ببیند، کند فخر آغاز و از آن بیش متنفرم، از آن هرزه غماز و آن خنده مستانه، از آن دخت هوس باز از خودم می پرسم...! او قرار است شود مادر یک دخت سر افراز!؟ خاکش بسر آن مادر و دختر... بیزارم از آن قهقهه آواز محتاج نگاهیست و گه در طلب عشق پر از آز باز ز خود می پرسم...! آیا خدایی به نظر آیدشان!!!؟ که آرد به دل مرده شان ، اشتیاق پرواز...!!!؟ من و آتش فراقت من و آن روی چو ماهت من و رود گیسوانت من و داس ابروانت من و شمشیر کلامت من و آن لحن بیانت من و شهوت دهانت من و آن تنگ لبانت من و صوت سوزناکت من و چشم تابناکت من و تیر مژگانت من و مستی نگاهت من و خواب عشق پاکت من و سر در آستانت من و امید وصالت من و دل به زیر پایت من و آتش فراقت ... تو و...!!! به همین سادگی ٬اما تنها و تو رفتی پی کشف سرزمین رویا رفتی اما دل من زیر قدمهای دلت جا مانده رفتی و نیست خبر از دل من در دل تو خجل از روی دلم... رفتی ای یار با وفا نه٬ تو بی وفا نبودی... هر چه دیدم ز تو من زیبا بود بعد من دیگر بخواب آرام در بستر نخواهم خواست با من باشی و اتلاف٬ وقت پر بها سازی دیگر از من آزاری نخواهی دید دیگر از دست دلم محفوظی دیگر پای کوبیدن کودکانه ام ز برای لحظه ای بیش با تو سپری کردن موجب خشم سهمگینت نخواهد شد دگر از مستی من هم خبری نیست چه کنم مستی اگر خنده تو در نظرم ناید؟ دگرم ترس نداری تو از آن دزد سیه روی که خزان خیزد و از سرّ ِ ناگفتنی ما با خبر گردد دگر پیغامی از من تو نخواهی دید دگر التماس من را نتوانی شنید برو عشق بیکرانم سفرت باد سلامت... ... ای کاش مرا فرصت آن بود که سیمای تو را باز ببینم که از باغ دلت یک گل خوش رنگ بچینم ای کاش روزگار به من رسم ناجوانمردی آموخته بود... از دست خودم خسته شدم گوئیا وقت پریدن گشته من بمیرم همه از شر من آزاد شوند خود من از همه بیش! تو نبودی امروز که بگویی نکوبم سر خود بر دیوار ندهم خود آزار دل وحشی مرا رام کنی مرغ بی قرارم آرام کنی جدایی سخت است چه کنم چاره ندارم دیگر به خدا از تپش قلب خودم خسته شدم بی امان نام تو فریاد زند پلکهایم به هزاران زحمت باز نگه می دارم نکند خواب شوم باز مبهوت خیالت گردم باز محبوس نگاهت گردم و به نازنین نگاهت سوگند من ننالم که تو باز آیی پیش اما... من که جز ناله ندانم٬ چه کنم گر نکنم؟ جامه صد چاک کنم حنجره ام را بدرم داد و بیداد کنم تا همه آگاه شوند آدم و جن و ملک رشک برند چون تو دمی با مایی من نگویم تو شوی عاشق و من معشوقت! ولی ای معشوقم نیش خندت به دو زانوی زمین خورده من سوزان است غم این عشق چو رسد به گوش فرهاد تیشه را خاک کند بیستون را برهد٬ مرثیه از سر گیرد همه شب اشک بریزم چو دلم فغان بر آرد وگر آغاز کند قصه هجرش من از آن درد بمیرم همه شب با تو بگفتم سرّ باطن به اشاره ولی انگار مرا هیچ نپنداری و هرگز نشوی همرازم! آری٬آری ناز کن ناز کن٬ عشوه هم آغاز کن هر چه تو دفع کنی بیش کنی مشتاقم کار هر طب و طبیب و طبابت به تمسخر گیری گر سر انگشت عطوفت بنهی از سر لطف پیشانی تب دار دل بیمارم ترسم آن است که ای گل به بهار چشمت عشق خزانی دل بی سامان خار تر از خار آید در خفا نیست مرا کار٬ به جز از گریهء خونین لیک من با تو بخندم که به گلخند لبت شاد شوم نبود مه به ***ییت ای شه که اگر سجده گذارم به رخت٬ کفر نباشد وگر این حدّ که زنیّم تو به شلاق نگاهت بود از شرب شرابت بزنم حدّ که نباشد حدم از نوش لبانت جان به قربان نگاهت قسمم به آن خدایی که برای او دوتایم که تو را یکی بکرد خلق و تو زین رو چو خدایی وگر از خاور عشق تو کنی طلوع و تابی آیهء "حمد" بخوانم به رکوع "احد" بگویم علم الم به دستم که ز هجر تو حزینم هر دو عالم زنم آتش به نوای آتشینم تویی ابلیس وجودم٬ دل و دین را به تو بازم نار حبّ تو بود تار وجودم و صدای دل نشینت شده تار تارِ پودم جنت و قصور و حورش٬ عسل جاری رودش نبود مرا چو حلوا نخورم فریب حَورا چو تویی مرا **** عجب بوی قریبی عجب عطر و عبیری مگر باده فشاندست او بر این قند!؟ که من مست٬ بی پایم و بی دست...! و ریاحین دستارچه ای٬ که در آن قند به من داد هوش از سر من برد قرار از کف من رفت لیک دلش راه دلم را به دلش بست ... عجب آتش داغی ای وای! عجب بوی کبابی! دلم سوخته است کآن یار به بیگانه نظر کرد از من و دیوانه دلِ مست حذر کرد آه! مگر قحطی آب است!؟ که ز من اشک ستاند٬ یک ریز و پیاپی شده دشت دل من ژِی خشکانده مرا پیچک لَبلاب نفس تنگ٬ عطش گشته میسر دریغ از قدحی می ز لب نوش...! آب... دریغ از من و این عشق دریغ از نگهی ناب مگر پای نهد منظر من را در شب و در خواب دریغ از نگهی ناب...!
كي سزاوار فشار آن در و ديوار بود
طور سيناي تجلي مشعلي از نور بود
سينه سيناي عصمت مشتعل از نار بود
ناله بانو زد اندر خرمن هستي شرر
گويي اندر طور غم چون نخل آتش بار بود
آن كه كردي ماه تابان پيش او پهلو تهي
از كجا پهلوي او را تاب آن آزار بود؟
گردش گردون دون ، بين كز جفاي سامري
نقطه پرگار وحدت مركز مسمار بود
صورتش نيلي شد از سيلي كه چون سيل سياه
روي گيتي زين مصيبت تا قيامت تار بود
شهرياري شد به بند بنده اي از بندگان
آن كه جبرئيل امينش بنده دربار بود
از قفاي شاه ، بانو با نواي جان گداز
تا توانايي به تن ياقوت رفتار بود
گر چه بازو خسته شد وز كار دستش بسته شد
ليك پاي همتش بر گنبد دوار بود






| Design By : Night Skin |


