تبليغاتX
خلوت دل


خلوت دل

سخنی از دل سکوت

چشم گشا یار و ببین

هروله و هلهله ام

بین که چه سان ز عشق تو من سر و پا ولوله ام

قلقلک نگاه تو٬ غلغله خنده من

قل قل ِ عشق از دل من

یکدله دل کردن تو

فلفل ِ شیرین ِ لب و ملح ِ ملیح اخم تو

سلسله بند و جانی و فانی و دل دل شده ام

حلقه دف به حلق من حلقه دیوانگی است

گر نفسی دفم کشد

حلقه ی حلق من کشد

حلقه دار موی تو حلقه به گردنم شود

موی چو حلقه حلقه ات٬ حلقه دار خود کشد

حلقه چشم تو اگر حلقه به چشم من شود

حلقه چشمم ز جنون حلقه ز حلقه وا کند...

ضرب دفم را بنگر٬ جام تهی می شکند

نعره دف را بشنو...رقص سماع بپا کند

دف دف و دف

کف کف و کف

چرخش مستان همه جا

طواف ساقی

می می و می

صف صف و صف

مستی میخانه پرستان

من من و من

تو تو و تو

برق نگاه ساقی و مستی چشم مست تو

شیطنت دف به کفم

در کف دیگرم کفت

شورش من ز عشق تو

مطرب مجمع بشوم

چنگ به چنگ مطرب و رقص سماع و چرخش و گیجْ سر مست گران

باز نگاه پر شرت

ذکر تویی حق

....

پ ن ۱:

امروز حالم خیلی خوب بود چون اتفاق خوبی می خواست بیفته

افتاد... هِه... افتاد٬ ولی شکست

پ ن ۲:

از شماها کسی میدونه روزه سکوت چه شرایطی داره؟

ضمانت اجرائیش چیه؟

پ ن ۳:

اهل فلسفه میگن: اجتماع نغیزین امریست محال...!

راست گفتن...

پ ن ۴:

اینجا قبلا نوشته بودم شور و شوقم یه دفعه خاموش شد و نشد شعر تموم بشه

از تو ممنونم که باعث شدی امروز جبران مافات دیروز بشه...

ممنونم که لبخند رو باز به لبم٬ و به دلم هدیه دادی...

و ممنونم بابت همون که امروز بهم دادی...

یا حق

نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط امین| |

آه اگر باز کشم٬ آهِ همه آه کشان می سوزد...

ناله آغاز کنم٬ همهء ناله کنان مرثیه ناله من می خوانند

اشک چو ریزم٬ نهر و بحر و دریا٬ غرق گرداب نگاهم گردند...

سینه گر چاک شود٬ خون دل خون دلان می خشکد

با شمایم...

به تماشای شکست کمر کمانی ام بنشستید!؟

دلم طاقت این غصه ندارد دیگر...

خدا را٬ که به دادم برسید...

یار من از دل من بگریزد!

مرگ هم چون یارم...

با شمایم

مگر کر شده اید؟

جگرم...وای جگرم می سوزد...

آنقدر سوخته کز دود سیاهش

همه تان گمان شب برده و در خواب شدید...

بیدار شوید!

بی قرارم٬ قرارم بدهید...

آنقدر نالیدم٬ آنقدر خواستمش

آنقدر در پی او پرسه زدم!

که اگر آب حیات می جستم٬ بی گمان در کف من بود کنون....

با شمایم...

اگراز عشق خطی خواندید

بسرایید برای یارم...

من دگر حنجره ام هیچ در چنته  ندارد...

خدا را٬ که به دادم برسید...

نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط امین|

من به قنداقه دستان درخت فرتوت

و به گهواره جنگل وحشی سر سبز

که بر بلندای آبی آسمان روییده

"آب مقدس" به سرم ریخته اند...

من به سجاده گلبرگ محبت

قامت صلا‌ة بستم

و سلامم که روانش کردم

به نگاه باران

شاید آمد به دل یار فرود...

من ز بال مرغ اندیشه یک پر گشتم

و به اوج تفکر لانه از ناله خود خشت زدم

همه شب ذکر من این تشهد است

"نیست جز او خدایی"

چه خدایی...!!!

و ستاره ها که چشمک بزنند

من به میخانه عشق چو مرا جای بشد

از کف ساقی سر مست

که سرش سنگین تر از هر مست است

عرق کشمش نابی خوردم

و چه تابی خوردم

اندر آن وقت که قوتم

قلم نیشکر فهم خدا بود!

وآن زمانی که در پیچشش خط خطاط

من کلاهی به سرآغاز الفبای مسرت گشتم...

با تمام این فضل و کرامت اما...

من به آن چوپان ساده حسادت می کنم

و به آن نی که به رقص نفسی می گرید

و به گلّه که عاشق بی سر و پایش٬ چوپان است

حسرت هی هی ِ او را دارم

من حتی...

به آن سگ که از دست پر مهر چوپان روزی می گیرد...

به آن گوسفندان

حتی به آن درخت که تکیه گاه و سایه بان است

به آن چوب عصای دست

حسادت می کنم

حسرت می خورم...

می خواهم ساده باشم...!

ساده ی ساده....!

نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/22ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط امین| |

چه بگویم بانو؟

با که بگویم؟

از در و دیوار بگویم؟

از پهلوی شکسته؟

یا محسن که فرصت زیستن نیافت...!؟

یا از حیدر بگویم؟

از مظلومیتش؟

از گونه به خاک سائیده اش؟

از مدینه بگویم؟

آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه....

آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه....

کربلا٬ کربلا

تو مرا دیوانه کردی...!!!

اما مدینه...

تو!

تو مرا بیچاره کردی...!

آواره کردی...

چه بی رحمی مدینه....

دلم٬ پر کشیده به هوایت و تو همچنان٬

او را که دلم را برایش آواره کردم٬ پنهان نگه داشتی...

بانو

تا به کی از مصیبتی که بر تو وارد شده بگوییم؟

از بازوی سیاه تر از روزگارت و سیلی که خوردی...!

اما درد دل تو را ندانیم...؟

ندانیم که چرا سیلی خوردی٬ و به تو جسارت شد...!؟

بانو

امروز تو٬ و سرگذشتت را همچون یک داستان می خوانند

یک رمان غم انگیز

همه از بر شده اند

عجیب نیست اشک!!!

کوه بود از هم می پاشید

ما که از دلیم...

بانو

همه فراموش کرده ایم...

گویی غم تو برایمان عادت شده

آااااااااااااااااااااااااااااااااااخ

فاطمه٬ فاطمه

چه زیبایی...

آنان که حسین را خدا می دانند کجایند تا مادر خدایشان را به تماشا بنشینند

بانو

شعله انتقام جویی در وجود افروخته

پس کی؟ کی می آید آرام بخش ما؟

کجاست منتقم تو؟

بانو

زمین و آسمان در لرزشند...!

بی گمان غرش غیرت قرص قمر عالم امکان٬ عباس است...!

مادر مولایش از دست ستم سیلی خورده...!

لعنت٬ لعنت بر آن حرام زاده

لعنت بر آن کافر بی شرف

لعنت

لعنت به همه٬ همه آن کسانی که امروز

دست در دست دشمنانت گذاشته اند٬

و همسفره وحدت عدوان تو و پسر تو شده

و نانشان را با خون دل فرزندت به هیکل سرا پا نجاستشان فرو می دهند

چه کنم بانو؟

پیرهن پاره کنم؟

صرخه کنم؟

سر بشکنم؟

چه کار کنم که تسکینم دهد؟

کاش می شد نام تو را فریاد زد و قالب تهی کرد....

سینه ام تاب ندارد...!

به که گویم که چه دیدم؟

و چه شد...!!!!؟

آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااه

بانو٬ فاطمه

در حیرتم

هر چه می گویم درد بیش می شود

هر زخم که می بندم زخم دیگری لب باز می کند...!

بانو خودت بر سینه ام دست تصرفی نِه...

این المنتقم؟

نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط امین| |

http://vahid-khorasani.ir/files/lectures/64K/Faatemiyeh_87.rm
بسم الله الرحمن الرحيم
صلوات و سلام خدا بر صدیقه شهیده که به اتفاق تمام مسلمین آن کس که «ما ینطق عن الهوی إن هو الا وحی یوحی » او را سیده ي نساء عالمین نامید . نشان عبودیتش در مقابل خالق، قدم های ورم کرده در محراب عبادت بود ،و رأفت و رحمتش به خلق خدا به آن جا رسید که سه روز، روزه را به آب افطار کرد، و قوت خود و فرزندانش را به مسکین و یتیم و اسیر داد ، و خود وفرزندان خردسالش سه روز رنج گرسنگی را تحمل کردند که انسانی هر چند کافر، بی قوت و غذا نماند « ويُطعمون الطعام علی حبّه مسکينا ويتيماً وأسيرا » .
آبرویش به درگاه خدا به جايی رسید که دعای مستجابش درآیه مباهله هم طراز دعای پیغمبر خاتم شد.
شاهد عصمت کبرای او آیه ي تطهیر است، و دلیل مقام و منزلتش سوره ي کوثر است . اراده اش آن چنان فانی در اراده ي خدا شد که رضا و غضب خداوند عالم دائر مدار رضا و غضب او شد.
اوست که بر در بهشت نوشته شده فاطمه برگزیده ی خداست، اوست که آفتاب آسمان رسالت پدر اوست، وماهتاب سپهر امامت شوهر اوست، و یازده ستاره ی فروزانِ چرخِ ولایت در دامن اوست.
اگر پیغمبر خاتم تاج سر عالم شد ، او مهجه ی قلب رسول وبضعه ای از وجود اشرف ولد أدم شد.
وظیفه ی هر مسلمانی که رهین منت هدایت رسول خدا به حیات ابد و سعادت معرفت و عبادت خداوندِ واحد أحد است ، آن است که روز عزای یگانه دخترش که به فرموده ي او محبوبترین خلق نزد اوست، اجر رسالت آن حضرت را به تعظیم شعائر ماتم فرزندش ادا کند
« قل لا أسألکم عليه أجرا إلا المودة فی القربی» .
ودر عوض این مودت به شفاعتی نائل شود که خدا به آن حضرت وعده داده است «ولسوف يعطيک ربّک فترضی ».
 

اللهم صل علي فاطمة و أبيها و بعلها و بنيها
حسين الوحيد الخراساني


بيانات معظم له به مناسبت ايام فاطميه را می توانید از طریق لینک زیر گوش کنید

فاطمیه

نوشته شده در جمعه 1387/03/17ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط امین| |

الا یا ایها الساقی ز می پر ساز جامم را
که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را
از آن می ریز در جامم که جانم را فنا سازد
برون سازد ز هستی هسته نیرنگ و دامم را
از آن می ده که جانم را ز قید خود رها سازد
به خود گیرد زمامم را فرو ریزد مقامم را
از آن می ده که در خلوت‌گه رندان بی‌حرمت
به هم کوبد سجودم را به هم ریزد قیامم را
نبودی در حریم قدس گل‌رویان میخانه
که از هر روزنی‌ آیم گلی گیرد لجامم را
روم در جرگه پیران از خود بی‌خبر شاید
برون سازند از جانم به می افکار خامم را
تو ای پیک سبک‌باران دریای عدم از من
به دریادار آن وادی رسان مدح و سلامم را
به ساغر ختم کردم این عدم اندر عدم‌نامه
به پیر صومعه برگو ببین حسن ختامم را

امام خمینی(ره)


نمی دونم راحع به امام چی فکر می کنین اما این شعر برای من عمق درک معنوی و

عرفانی ایشون رو نشون میده و الحق که محصول کلاس عرفان ایشون باید نخبه ای مثل

علامه مطهری باشه...!

برخی از اشعار ایشون رو صاحب نظران قابل قیاس با اشعار حافظ می دونن که راجع به

کمتر شاعری اینطور نظر داده شده ...

امیدوارم روحشون همواره در آرامش باشه.

یا حق

نوشته شده در دوشنبه 1387/03/13ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط امین| |

خواب دیدم که من بودم تو

هر دومان عاشق هم

هر دومان مست از عشق

باده از مستی ما مست!

هر بار که چشمت به چشمم می دوخت نگه را

دل ها می لرزید

مزدوج بودیم و خوشحال

زندگی٬ آرام و بی دغدغه بود

شغل معقولی و آب باریکه ای

غبار غم٬ روی دل ساده مان هیچ نبود

خانه کوچک و نقلی

مختصر اسبابی

و قناعت که به آن خانه چه رنگی می داد...

شکر خدا می کردیم

سادگی تو

عاشقی من

چه ترکیب قشنگی

دست الطاف الهی٬

دختر شیرین و زیبا سخنی هدیه به ما داده بود

نه سال کمی بیش و کمی کم سن داشت

مدرسه می رفت...

مغنعه سفید و مانتویی آلبالویی

رنگ چشمان مرا داشت و صورتش رنگ تو بود

هر روز قال می کردیم که کداممان به دنبالش رویم

لذتی داشت

می خندیدیم

و در آن خواب

اندر آن نگاه پر شور و شَرَت

چه اشارت های نابی دیدم

و اسارت چه حلاوتی به کامم می داد

صید صیاد نگاهت بودم

در طلب آغوشت

و ظرافت و مهارتت در آن عشوه گری

ای کاش به یغما می برد

همه عمر مرا خواب من و روئیایت

و ای کاش

در همین بیداری

تو...

من...

ما...

آااااااااااااااااااااااااه٬ ای دریغ...!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط امین| |

یار دل بی دل من٬ فاش بیا بگویمت

راز دل نهفته ام٬ تا تو شوی محرم راز

جان و نفس تازه بشد٬ با دم عیسوی تو

دل به سر صلیب شد٬ به که چه خوش ضجه زند

چشم اگر باز کنم٬ روی تو جلوه گر شود

مست شوم بی سر و پا٬ جار تویی حق بزنم

لب به لبم اگر نهی٬ بر لب من جان برسد

زانکه لبت از لب من٬ جان کشد از درون برون

رنگ سپید روی تو٬ رنگ ز من ستانده است

نور رخت همچو قمر٬ بر دل من شرر زند

 قوس و قزح در آن کمر٬ شکّمِ صاف بی زبر

وای عجب فسانه ای عشق تو در دلم شود

خط خم خمار مو٬ پشت مرا بکرده تا

سجده اگر گذارمت٬ کفر نباشد به خدا

وای اگر بار دگر خنده کنی مقابلم

قالب هستی و وجود٬ خالی و از تو پر شود

جان بستان فنا شوم٬باز بدم به پا شوم

هرچه تو خواهی آن شوم٬ فقط به من اشاره کن

خاک رهت به سر نهم٬ سرمه چشم تر کنم

گر نگهی به من کنی٬ جان بدهم فدا شوم

ناز کنی میخرمش٬ قیمت جان اگر بود

مفت بود جان حقیر٬ در قبل خنده تو

تیر زنی به قلب من٬ پنجه به حنجرم کشی

چنگ زنی بر جگرم٬ باز تو را طلب کنم

خانه فردوس برین٬ پرده کشد ز روی خود

پتک زنم به پایه اش٬ تا ز دلم خجل شود

جنت خلد من تویی٬ هستی و بود من تویی

راز دل نهفته تو٬ عشق که گفته اند تویی

نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 3:20 قبل از ظهر توسط امین| |


Design By : Night Skin