تبليغاتX
خلوت دل


خلوت دل

سخنی از دل سکوت

آه اگر باز کشم٬ آهِ همه آه کشان می سوزد...

ناله آغاز کنم٬ همهء ناله کنان مرثیه ناله من می خوانند

اشک چو ریزم٬ نهر و بحر و دریا٬ غرق گرداب نگاهم گردند...

سینه گر چاک شود٬ خون دل خون دلان می خشکد

با شمایم...

به تماشای شکست کمر کمانی ام بنشستید!؟

دلم طاقت این غصه ندارد دیگر...

خدا را٬ که به دادم برسید...

یار من از دل من بگریزد!

مرگ هم چون یارم...

با شمایم

مگر کر شده اید؟

جگرم...وای جگرم می سوزد...

آنقدر سوخته کز دود سیاهش

همه تان گمان شب برده و در خواب شدید...

بیدار شوید!

بی قرارم٬ قرارم بدهید...

آنقدر نالیدم٬ آنقدر خواستمش

آنقدر در پی او پرسه زدم!

که اگر آب حیات می جستم٬ بی گمان در کف من بود کنون....

با شمایم...

اگراز عشق خطی خواندید

بسرایید برای یارم...

من دگر حنجره ام هیچ در چنته  ندارد...

خدا را٬ که به دادم برسید...

-----------------------------

به قول سهراب:

باید امشب بروم٬

باید امشب چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد٬ بردارم... 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/31ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط امین|

یاد آن روزی که دل بند تو شد

یا روزی که سر مست تو شد

یاد آن شب ها که می خندیدیم

یاد باد٬ یاد تو٬ یادی خوش

یاد شور شوق من از دیدنت

یاد خندیدن از خندیدنت

یاد تو٬ یاد تو٬ یاد تو

یاد باد٬ یاد تو٬ یادی خوش

یاد ناز و عشوه و طنازیت

با دل بی دل من صد بازیت

یاد آن دوران خوش٬ خوش

یاد باد٬ یاد تو٬ یادی خوش

یاد سعی و کوششم از بهر عشق

یاد آن روزی که بودم در دمشق

یاد ِ یاد ِ من نبودن های تو

یاد باد٬ یاد تو٬ یادی خوش

یاد آن ساعت که در دل انتظار

می زد از شوق وصال تو شرار

یاد آن کودکی شیرین تو

یاد باد٬ یاد تو٬ یادی خوش

یاد عشقی که پس زد قلب تو

یاد اشکی که خون شد بعد تو

یاد شور عشق تو در شعر من

یاد باد٬ یاد تو٬ یادی خوش

حال با این زخم بی مرحم سخت

با شب بی خوابی از شوری بخت

با دل خون شده ام٬ باز هم

یاد باد٬ یاد تو٬ یادی خوش

یاد هر صبحی که از روی مرام

این تو بودی که مرا گفتی سلام

یاد شبهایی که خوابم بوده ای

یاد باد٬ یاد تو٬ یادی خوش

یاد روز آخری که دیدمت...

...  ــــــ

درست مثل بیماری رفتار می کردی که اطباء قطع امید ازش کردن

می خندیدی...!

و من می دانستم این بار آخر است

بغض را تو نفهمیدی...

و من می فهمیدم که همه اش برای دل خوشی است...

ولی طبیب راست گوتر است...

و من حقیقت پذیر...

هرچند ماورای طاقت

هرچند با جان کندن

تمام شد...

تمام  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .

نقطه

پایان کتاب

خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/31ساعت 1:50 قبل از ظهر توسط امین| |

در عزای عشقم

جامه سرخ به تن کرده ام و آماده

رایت و بیرق خونخواهی او بر دوشم

زره ام بر تن و بر سر خود است . . .

به کمر٬ شمشیر دو دم تیز شده٬ و سپر در دستم

به خدا می کشمش٬ هرکه را با دل من پیکار است

میکنم زبان هرکس که درشتی گوید

تو به ظنی که دیوانه شدم؟

آری آری ٬ که دیوانه شدم...

چون به سر پنجه دستان دلت٬ زهر جنون نوشیدم

می مکم خون کسی را که مرا پشت کند

قطعه قطعه کنم انگشت کسی را که از پشت مرا مشت زند

سینه اش را بدرم

می گوئی که وحشی شده ام؟

به خدا حق با توست

چون دل شیر مرا زخم زدی٬ تو به آن تیر نگاه مستت٬ و گریختی ز من

خون آشام شبق فام شب تارم من

من به آشامیدن خون دل خود خو کردم

خوی خونین طلب طبعم را٬ تو مربی بودی

پرورش یافته مکتب عشق تو ام!!!

می جوم خرخره هرکس را که علیهم دهنش باز کند

خرد کنم دندان کسی را که به کفرم سخن آغاز کند٫

می تراشم کاسه چشمی را که به تسخر٬ آهنگ نگه ساز کند

گردن آویز از جگر دشمن خود خواهم ساخت

تا دل آرام شود

انتقامم به خدا می گیرم

بعد از آن از ته دل٬ از ته دل می خندم...

صبر من از حد خود بگذشته

غم خشکیده بر رویم را٬ با خون می شویم

لیک تو راحت باش. . .در امانی

هر چه خواستی کردم

هرچه خواستی کردی

تو برای دگران شفاعت و من برای تو گذشت!

تو مرا خرج رفیقان کردی

دیگر از حد جنون بگذشتم٬ مجنون تو جانی شده است...

شرمنده! این دگر آخر خط است

نقطه. اما سر خط نه

شاید پایان کتاب٬ قلم در دستان توست

همچنان عاشق و دیوانه تو. . .

و تو بازیگوشی!

نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط امین| |

هیچ کس نام مرا یاد نکرد

هیچ کس داد مرا فریاد نکرد

فهم هیچ اندیشه نشد٬ که در این دل چه سخن ها جاریست!

هیچ کس سوی من از روی محبت نآمد

وآنکه آمد پی چیزی می گشت...

هوسی٬ پر کردن ثانیه ای٬ شاید عادت تلخی

پی یک قهقهه بی فرجام٬ شاید لبخندی

هیچ کس بعد از آنکه به محزون لب پژمرده او مستی آموختم

در دل خنده های مستش٬ یاد روزی که با من خندید نبود

با من مست نشد!

هیچ کس پشت لبخند ندانست که ز غم می خندم

افکارم٬ چه مهیبند و چه طاقت فرسا

راست گفت آن شاعر:

کارم از گریه گذشتست٬ به آن می خندم...

نوشته شده در دوشنبه 1387/05/28ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط امین| |

فراموش کرده ایم که او می آید!

چشممان را ببندیم٬ کداممان می تواند او را و آمدنش را حتی تصور کند؟

کدام می دانیم چگونه می آید؟

وقتی آمد چه می شود؟

دنیا چه شکل می شود...!

و از همه مهمتر٬ برای چه باید بیاید؟

او برای ما شده یک بت! یک دل خوشی!

نه یک عقیده٬ آن عقیده ای راسخ...

افسوس٬ او را و آرمان هایش را به هیاهوی زندگی فروختیم!

به پول

به شهوت

به علم

به مقام

به یک لحظه خوشی

به ناسزا گفتن

فروختیم!

چه ارزان هم...

بهتر بگویم...

همه او را خرج خود کردیم! خرج خواسته هامان!

علی(ع) گفته: هر کس را قیمتیست...

قیمت شما چیست؟

به چند خود را و صاحب خود را می فروشید؟

به یک دوست؟

به چند کیسه زر؟

به چند دقیقه خنده تمام شدنی؟

به اشک کدام یتیم؟

به کدام حق الناس؟

چه آهسته و بی صدا یادمان رفته که او هست...

و چه بلند و پر دعوی سنگ ظهور به سینه می زنیم!

....!

آری٬ او می آید

فراموش کرده ایم

قیمت شما چند است؟

نوشته شده در شنبه 1387/05/26ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط امین| |

پیام بزرگ مرجع شیعان جهان بمناسبت زاد روز منتقم آل علی و فاطمه (ع) 

بسم الله الرحمن الرحيم
نيمه شعبان سالروز ميلاد مسعود قطب عالم امكان آخرين خليفه پروردگار،حضرت بقيه الله الاعظم(اروحنا فداه) مي باشد.
آن حضرت پس از ولادت به سجده افتاده و فرمودند:
اشهد ان لا اله الاالله وان محمدارسول الله وان ابي اميرالمؤمنين، سپس نامهاي مبارك امامان را يك بيك شمردند تا به خود رسيدند و آنگاه براي ظهور خويش دعا كردند.
امام عصر عليه السلام وجود مقدسي است كه خداوند به دست با كفايت ايشان جهان را پر از عدل و داد مي نمايد.امام مهرباني كه تمام خيرات و بركات و نعمتهايي كه خداي متعال به بندگان خويش عطا مي فرمايد،به يمن ايشان است.
حضرت امام موسي ابن جعفر عليهما السلام درباره غيبت امام عصر و حال مومنان در آن دوره اندوه بار چنين مي فرمايند:
يغيب عن ابصار الناس شخصه ،ولا يغيب عن قلوب المومنين ذكره
شخص او از ديدگان مردم غايب مي گردد ولي يادش از دلهاي مومنين نمي رود.
دوران ظهور آن امام مهرباني،دوران صلح و صفا و امنيت و آسايش براي همه جهانيان است و مذهبي را كه خدا مي پسندد در جهان حاكم خواهد نمود.
ما شيعيان بايد خاضعانه و خاشعانه براي ظهور آن حضرت دعا كنيم،همواره به ياد ايشان باشيم و بدانيم كه آن حضرت ناظر بر رفتار و كردار ما هستند و از اعمال صالح ما خوشحال و از گناهانمان اندوهگين و آزرده خاطر مي شوند.شايسته است كه همواره در جهت خشنود كردن آن حضرت بكوشيم.توسل مداوم به امام زمان عليه السلام و خواندن دعاي عهد و زيارت ال يس سرمايه اي گرانبها است كه بايد آن را غنيمت شماريم.
امام عسكري عليه السلام خطاب به فرزند عزيز خود امام عصر (عجل الله فرجه الشريف) مي فرمايد :
واعلم ان قلوب اهل الطاعه والاخلاص نزع اليك مثل الطيرالي اوكارها
وبدان كه دلهاي اهل طاعت واخلاص به سوي توپرمي كشد آن گونه كه پرندگان به لانه هاي خودمي روند.

نوشته شده در شنبه 1387/05/26ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط امین| |

اینجا چه حالی میده...!

جای همه خالی...

مخصوصا تو

دیدی بی معرفت نیومدی زیارت رو  تموم کنیم؟

اما من همه جا به یادت هستم!

همه جا...

می بینمت

به زودی

 

نوشته شده در جمعه 1387/05/18ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط امین| |

بوی غیرت می آید

ابو الفضائل زاده شده

با چشمان نمناک تبریک

                                                رفع الله رایت العباس

نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/16ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط امین| |

هرچه خوشی در دل است بر گیر

غم کربلا به جانم بنشان

از هرچه خنده و شادیست توبه می کنم

با سوگ حسین روح مرا بپروران

کربلا٬ عمریست در دل میزبانت بوده ام

می شود آیا دو روزی میهمان تو شوم؟

کربلا٬ پوسیده ام! طراوتم بخش

ریشه های خشکیده ام را با قطره اشک زائرانت جان ببخش!

 

زائرم...

 

حلال کنید

 

فعلا


یه چیزم برای تو که می دونی کی هستی...

گفتم صنما سیمین بری؟

گفت برم

گفتم که انار بر بری؟

گفت برم

گفتم بری ام به خانه ات؟

گفت برم

گفتم چه می نهی برم؟

گفت برم...

...!

 

خدا نگهدار

نوشته شده در جمعه 1387/05/11ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط امین| |

تفالی به حافظ می زنم:

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم           دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

سزای تکیه گهت منظری نمی​بینم                    منم ز عالم و این گوشه معین چشم

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو                       ز گنج خانه دل می​کشم به روزن چشم

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت              گرم نه خون جگر می​گرفت دامن چشم

نخست روز که دیدم رخ تو دل می​گفت               اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش             به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را                      مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

شاهد شعر:

من که از آتش دل چون خم می در جوشم               مهر بر لب زده خون می​خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن                 تو مرا بین که در این کار به جان می​کوشم

من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم                  هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش                    این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا                     فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت                    من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست              پرده​ای بر سر صد عیب نهان می​پوشم

من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم                چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق             شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

...!

عجــــــــــــــــــــــــــــــب


پ ن :

کاش بی معرفتها رو می گرفتن!

نوشته شده در دوشنبه 1387/05/07ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط امین| |


Design By : Night Skin