خلوت دل
سخنی از دل سکوت
اما هرچه نگاه می کنم٬ با هر معیار و هر دیدی می بینم که آنها از آنجا که من هستم و آن را عقب می دانند روز به روز عقب تر می روند گاهی با خود می گویم "یاد آن عرب جاهل بدوی خوش..." دارند می روند... می شنوم افسوس گویی دلشان سنگین می شود از اینکه من هم بار سفر بسته ام... دلم تنگ است... غریبم مردم را نمی فهمم... زنده باد شراب... عجیب آینه ی شفافیست... دارند می روند...! دارند می روند...! دارند می روند...! یکی گفت بی خیال٬اینها سالهاست کر شدن! تو راه خودتو برو... و باز به قول سهراب آدم اینجا تنهاست...
و مرا خوانند که عقب مانده ام !
نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت
0:54 قبل از ظهر توسط امین| |
| Design By : Night Skin |


